بدترین مصاحبه شغلی عمرم

توجه : این پست هیچ نکته آموزنده‌ای ندارد. فقط یک درد و دل شخصی است. هدفش هم خالی شدن نویسنده است. همین.

 
دو روز پیش با من تماس گرفته شد و گفتند که از شرکت نوپای ایکس تماس می‌گیرند و گویا برایشان رزومه فرستاده‌ام. البته من رزومه‌ای نفرستاده بودم و فهمیدم یکی از دوستانم این زحمت را کشیده است. چیز زیادی از این شرکت نمی‌دانستم و فقط از دور می‌شناختمشان و یک سری بحث هم سر تبلیغات لوس به نظر خودشان باحال در جمع‌های استارتاپی دیده بودم. قرار شد که چهارشنبه ساعت ۱۰ صبح برای مصاحبه به این شرکت سری بزنم. آدرس را پرسییدم گفتند روی خود سایت هست بگرد پیدا می‌کنی.

راستش بر سر این که مصاحبه را بروم یا نروم کلی با خودم کلنجار رفتم. اما چون دوستم زحمت کشیده بود و از شما چه پنهان از نظر مالی شرایط آنچنان خوبی هم ندارم تصمیم گرفتم که انقدر سخت نگیرم و بروم. در نهایت با این امید خودم را راضی کردم که شاید این شرکت بهتر از آن چیزی باشد که من فکر می‌کنم.

ساعت هشت و نیم صبح از خانه زدم بیرون و با دو بار تاکسی گرفتن خودم را به نزدیکی‌های شرکت مورد نظر رساندم. کوچه‌ای که در آدرس ذکر شده بود در گوگل مپ نبود و مجبور شدم با سعی و خطا و پرسش محل دقیق را پیدا کنم. در انتهای یک خیابان بلند و در یک خانه مسکونی شرکت را پیدا کردم. مثل این که دانش‌بنیان‌ها می‌توانند در منازل مسکونی هم دفتر داشته باشند.

در را باز کردم. به منشی سلام کردم و گفتم که وقت مصاحبه دارم. اسمم را پرسید و با یک نفر تماس گرفت. چند قدم آنطرف‌تر یکی گوشی رو برداشت و من نمی‌فهمیدم چه لزومی دارد با هم این شکلی صحبت کنند. خلاصه صحبتشان تمام شد و فهمیدم یادشان رفته که با من جلسه دارند و جا برای برگزاری جلسه نبود. جایی هم نبود که بشینم و منتظر بمانم. روی تمام صندلی‌ها پر از پرونده و پوشه بود. یک صندلی را با زحمت خالی کردیم و نشستم. چند دقیقه بعد همان کسی که چند قدم آنطرف‌تر گوشی را برداشته بود آمد و گفت بفرمایید آخر سالن. تا اینجا هیچ مشکلی نبود. یعنی به خودم داشتم میقبولاندم که استارتاپ است دیگر. سخت نگیر. تازه راه افتاده و سرشان شلوغ است و کلی مشکل دیگر دارند.

به محض نشستن یک تخته‌شاسی با یک فرم به من دادند که پر کنم. گفتم باشد مشکلی نیست این را هم پر می‌کنم. نام…نام خانوادگی…. وضعیت تاهل … دین و مذهب!…. تمام اطلاعات تماس و سکونت و شغلی وتحصیلی پدر و مادر….حداقل ۴ آشنا که میشناسم و باید شماره هم بدهم … . فاجعه اما این نبود که این همه سوالات شخصی که هیچ ربطی به کارفرما ندارند را از من می‌پرسد، صفحه اول را که پر کردم فهمیدم که باید ۲ صفحه دیگر را هم پر کنم. در دلم به سبک تبلیغاتی مزخرف همین شرکت گفتم «برو عمه‌ت رو استخدام کن» و برگه‌ها را طوری پر کردم که هوس استخدام نکنند.

برگه را که تحویل دادم می‌خواستم بگویم در مورد تعداد دستشویی رفتنم در روز و مصرف آبم هم سوالی دارید می‌توانید بپرسید که گفتم ارزشش را ندارد به شوخی هم چیزی بگویم.

حالا سوالات کارفرما شروع شد. خوب دانشجو هم که هستین… سال آخر؟ نه سال اول… پس پاره وقت هستین؟ … ۲ روز درهفته کلاس دارم و اون هم نصف روز نمی‌دونم پاره وقته یا نه … یک چیزی نوشت و پرسید پنجشنبه‌ها چطور و بعد از محل کار قبلی و میزان حقوق درخواستی من سوال کرد. بعد هم مکالمه تمام شد بدون این که اطلاعات بیشتری از آنچه در فرم بود از من گرفته شود.

داشتم فکر می‌کردم که خوب همین فرم را چرا روی سایتشان نمی‌گذارند و الکی برای مصاحبه وقت تعیین می‌کنند؟ مگر مصاحبه برای این نیست که ببینند با چجور آدمی طرف هستند و مهارت‌های نرمش چطور است و مهارت‌هایی که در رزومه نوشته را آیا می‌تواند حتا توضیح هم بدهد یا نه؟

بیشتر از این در شرکت نماندم. حدود ۲ ساعت در خیابان‌ها قدم زدم تا هوای خوب امروز تهران این خاطره مسخره را بشورد و ببرد.

هنوز هم نمی‌فهمم این اطلاعات با این جزئیات چه ربطی به استخدام یک فرد در یک شرکت دارد و بدتر از آن نمی‌فهمم چرا آن برگه‌ها را پر کردم و همان لحظه از آن خراب شده فرار نکردم. هفته قبل هم طی یک مصاحبه نتیجه گیری نهایی که شد این بود که باید از این مملکت رفت و اینجا جای کار نیست. یعنی وقتی از دفتر این شرکت معتبر آمدم بیرون پتانسیل این را داشتم که یک پاکت سیگار را تمام کنم با این که سیگار نمی‌کشم!

خلاصه که اوضاع خوبی نیست. واقعا نمی‌توانستم این پست را ننویسم. باید یک جوری خودم را خالی می‌کردم.

Categories: مشاهدات

۴ دیدگاه

  • داود شاکری

    من دقیقا درکت می کنم. خیلی وقتا من رزومه میفرستم و داخل اون مشخصات خودم رو مینویسم ولی موقع مصاحبه دوباره چند برگه میدن و باز مجبور میشم مشخصاتم رو دوباره و دوباره بنویسم. من واقعا دیگه از دیدن اون صفحه مشخصات حالت تهوع میگیرم. مخصوصا اون قسمتی که نوشته چند نفر از آشناهاتون رو معرفی کنید و آدرس منزل و محل کار و شماره تلفنشون رو بدید. من هنوز نمیفهمم چه نیازی هست وقتی معلوم نیست که قراره با هم همکاری داشته باشیم یا نه، اینقدر اطلاعات شخصی و خصوصی رو میخوان.

  • حسن

    دقیقا همین اتفاق برای من هم افتاد.
    البته با دو تفاوت عمده:

    ۱- خودش هم نمیدونست چه کسی تلفن من رو بهش داده!
    ۲- من سیگاری هستم و چندین نخ سیگار کشیدم و بعد ماشینو روشن کردم!

    درکت میکنم…

  • محمدرضا زمانی

    سلام امین.
    به نظر می‌رسه اوضاع شرکتی که رفتی خیلی خراب بوده. اما به عنوان یک نظر شخصی، و چون یکی دو تا از دوستانم درگیر استخدام هستند و مدام از تجربیاتشون برای من تعریف می‌کنند، فکر می‌کنم اگر من هم بخواهم روزی کسی را برای کاری که برایم مهم است استخدام کنم حتما شرایطی به ظاهر پیش‌بینی نشده را در فرآیند استخدام قرار می‌دهم (طبیعتا این باید بخش کوچکی از استخدام باشه، اما بازخورد طرف مقابل برام مهمه)…
    خلاصه اینکه خانه جدید مبارک :)) من – به واسطه همه اون چیزهایی که پشت تلفن برایت گفتم – چند وقتی بود کمی دورتر بودم و اینجا را ندیده بودم.

    شاد باشی و موفق 🙂

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *