زندانی

هر روز صبح که از جایش بلند می‌شد از پنجره کوچک درون زندان به بیرون نگاهی می‌انداخت. نگاهی طولانی مدت و با لبخند. انگار که چیز خوشایندی می‌دید.

مدت زمان زیادی از اولین باری که ادعا کرده بود طرح خلل ناپذیری برای فرار از زندان دارد گذشته بود. اما آخرین بارش همین دیروز سر میز غذا بود وقتی که به دوستان اطرافش امید روزی را می‌داد که با یک نقشه بی نقص همه‌شان را آزاد کند. همه او را مسخره می‌کردند اما جمع معدودی هم بودند که به او ایمان داشتند یا حداقل دوست داشتند که فکر کنند روزی به کمک او آزاد خواهند شد. می‌دانید، فکر این که یک روزی آزاد خواهید شد بهتر از این است که بدانید در یک دالان تنگ و تاریک روی زمین‌های کثیف نیست خواهید شد.

روزها می‌گذشت و باز هم زندانی به دوستانش امید آزادی می‌داد. گاهی یارانش دلسرد می‌شدند. در واقع بزرگترین دشمنان او کسانی بودند که روزی به او ایمان داشتند. اما حلقه یاران او همیشه بود و با هر حیله‌ای که در آستین داشت آن‌ها را گرد خود نگاه داشته بود.

هیچ یک از زندانیان روز آخر را از یاد نمی‌برند. زندان‌بان فریاد کشید که یک جسد در سلول آخر هست و زندانی مرده است. یارانش تا روزها هیچ حرفی نزدند و هیچ چیزی نخوردند و دشمنانش هم دیگر دلیلی برای تمسخر او نداشتند.

پس از چند روز سکوت یکی از زندانیان که دوست زندانی مرده بود ادعا کرد که زندانی مرده قبل از مرگش نقشه فرار را برای او شرح داده. زندانیان دیگر اما دو دل بودند. سکوت ادامه داشت …

Categories: دسته‌بندی نشده

۲ دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *