پروپوزالی برای ایجاد انگیزه

در طی سال‌های گذشته، شغل‌های مکانیکی کمتر و کمتر شده‌اند و جای خود را به شغل‌هایی داده‌اند که به ما آزادی بیشتری می‌دهند، زمانبندی‌های معین و چارچوب‌های سفت و سخت ندارند و از اینها گذشته، مانند قبل، تعریف مشخصی هم ندارند.  وقتی که آزادی‌های یک کار از حد مشخصی فراتر می‌رود، نیاز به انگیزه داشتن در انجام آن کار هم بیشتر می‌شود. اگر مجبور باشید از صبح تا عصر، اجزای یک مدار را لحیم کنید، یا به لیستی از افراد زنگ بزنید و یک پیام ثابت را به آن‌ها برسانید، بدون انگیزه هم تغییر چندانی در خروجی به وجود نمی‌آید. اما وقتی که وظیفه شما تشخیص مشکلی در بخش منابع انسانی یا بازاریابی و طراحی سیستمی برای حل این مشکل است، یا از همه این‌ها مهم‌تر اگر قرار است دنیا

ادامه مطلب

هنوز هم زنده‌ام

آخرین باری که در این وبلاگ نوشتم، برمیگردد به دو ماه قبل. باور کنید کار سختی نیست این همه ننوشتن. داشبورد مدیریت سایت را باز می‌کنی، افزودن نوشته را می‌زنی، چند خطی هم می‌نویسی و می‌بینی که فکرت یک جا جمع نمی‌شود. صفحه را می‌بندی و با خودت می‌گویی سر فرصت. لیست مطالبی که باید بنویسی هم هر روز طولانی‌تر می‌شود. این خلاصه دو ماه گذشته بود. اگر بخواهم طبق عادتم، مثل همه وقت‌هایی که بعد از مدت‌ها از غار بیرون می‌آیم یک آپدیت همه جانبه از زندگی‌ام ارائه کنم این می‌شود که به مشکل مدیریت شخصی برخورده‌ام. کمی نظم کارهایم به هم ریخته و زمان مثل ماهی از دستم سر می‌خورد. یادم می‌آید می‌خواستم بعد از پست چک لیست خلاصه کتاب را هم بگذارم و به دلیل این که

ادامه مطلب

کیچ، این دو قطره اشک لعنتی (بازنشر)

پ.ن : این نوشته که در مورد مفهوم کیچ نوشته شده را چندین ماه قبل در وبلاگ قدیمی‌ام نوشتم. در وبلاگ قبلی‌ام یک سری مطالب هست که هنوز هم که هنوزه خودم می‌خوانمشان لذت می‌برم. نمی‌دانم نشانه خوبی است یا بد. اما با خودم که فکر کردم دیدم حیف است در اینجا دوباره آن‌ها را منتشر نکنم. امیدوارم که امروز از آن زمان‌ها تولید محتوای بهتر و مفیدتری داشته باشم اما حداقل اثر مثبت این کار این است که با انتشار آن‌ها در اینجا یک سیر تغییر سبک نوشتن من هم معلوم می‌شود و کارهایم هم در یک جا جمع می‌شود. جایی که اختیارش دست خودم هست.     کتاب بار هستی یا همان The Unbearable Lightness of Being اثر میلان کوندرا را برای اولین بار حدود دو سال پیش خواندم. وقتی که کتاب را می‌خریدم انتظار

ادامه مطلب

نسیم نیکلاس طالب ، نگهبان علم

نسیم نیکلاس طالب ، نگهبان علم

بعید می‌دانم نسیم نیکلاس طالب را نشناسید. البته اگر از دوستان متممی هستید مطمئن هستم که او را به خوبی می‌شناسید. دلیل این که این پست را نوشتم این نیست که او را معرفی کنم. داستان چیز دیگری است. در کتاب Fooled by Randomness نسیم طالب تعریف جالبی از خود ارائه می‌دهد او در توضیح هدف کتاب خود که در واقع هدف کل کارش است می‌گوید : هدف این کتاب دو چیز است : دفاع از علم و حمله به دانشمندی که از مسیر خود خارج می‌شود.   در این مدت کوتاهی که به توییتر برگشته‌ام (به لطف صدرا 🙂 ) بیشترین توییت‌هایی که نظرم را جلب کرده، بحث‌های طالب بوده است. او با هیچ کسی شوخی ندارد و برایش مهم نیست که نوبل اقتصاد برده‌اید یا نه، اگر احساس کند که

ادامه مطلب

آشتی با مخاطب

دیده‌اید که ملت با هم قهر می‌کنند، به هر بهانه‌ای یک چیزی پیدا می‌کنند و به هم هدیه می‌دهند و یا بحث را عوض می‌کنند تا شاید سطح تنش کم‌تر شود و بتوانند با هم آشتی کنند انگار که اتفاقی نیفتاده؟ (فکر کنم رکورد تعداد کلمات یا طول جمله برای توضیح یک وضعیت ساده را شکستم) این پست هم همین حکم را دارد. مدت خیلی طولانی هست که از پست آخرم می‌گذرد و لیست مطالبی که باید بنویسم و پشت گوش می‌اندازم هم به مرز خطر رسیده و خیلی دیر به دیر پست می‌گذارم. راستش را بخواهید کیفیت پست‌ها هم به نظرم چنگی به دل من نمی‌زند. امان از وسواس. نمی‌دانم می‌دانید یا نه. اگر داستان دو دلی و شک رفتن به ارشدم را از وبلاگ قبلی به خاطر داشته

ادامه مطلب